نامه پنجاه و سوم .... رادین در سرزمین عجایب
عزیز دلم، کم کم داری یکسال و نیمه میشی. تنها نگرانیم واکسنی هست که در سن هجده ماهگی باید زده شده. امیدوارم که اذیت نشی چون شنیدم متاسفانه درد محل واکسن زیاده.
عزیزم یه دوره چند تا کلمه رو یاد میگری ولی بعد از یه مدتی فراموششون میکنی. الان عاشق این هستی که بگی " بده ". نمیدونم شاید چند باری که بهت گفتم رادین اینکار رو انجام نده، بده، یاد گرفته باشی. به هر حال قربونت برم که خیلی قشنگ این کلمه رو ادا میکنی. صدای آقا گاوه و بع بعی رو هم یاد گرفتی و میگی موووووووو، بع
راستی دیگه اصلا دوست نداری سوار کالاسکه ات بشی و اصرار داری که حتما خودت راه بری. الان یه مسیر ده دقیقه ای تا خونه مامان بزرگ رو اگه به حال خودت بزار یه دو ساعتی طول میکشه که برسیم. سر از همه چی میخوای در بیاری تو مسیر. منم برای اینکه سریعتر برسیم بیشتر مسیر رو بغلت میکنم. یه دفعه تو راه میشینی زمین، میری درب خونه ها رو میزنی، سر از بنگاه املاک در میاری و ......... از عابرینی که خوشت بیاد میری طرفشون و دستشون رو میگیری و خلاصه راه میفتی دنبالشون. خلاصه هم باعث خنده من میشی و هم خنده عابرین. منم مجبور میشم که همش از عابرین معذرت خواهی کنم ولی اونا هم کلی ازت خوششون میاد.
چند شب پیش هم رفتیم به سرزمین عجایب، سه تا از اسباب بازیها رو هم سوار شدی منتها چون فعلا سنت کوچیکه هر سه رو با بابایی سوار شدی و شکر خدا خوشت اومده بود و گریه نکردی. بیشتر نگران این بودم که بترسی ولی شکر خدا اینطور نشد.


نامه پنجاه و سوم .... رادین در سرزمین عجایب
